تبليغاتX
چنار...

چنار...

 

 

از اینجا کوچ میکنم به جایی که بیشتر حرف بزنم

اینجا خواهم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1390ساعت 18:49  توسط عنايت  | 

 

۱)

از خانه بیرون می‌روم. کسی گم شده است. باید پیدایش کنم  و به چای و مهربانی مهمان. از کوچه عبور می‌کنم، سرم را پایین انداخته‌ام. کنار خیابان می‌ایستم به اطراف نگاه نمی‌کنم.می‌دانم کسی تنها است و گم شده. شهر شروع می‌کند به آوار شدن، تاکسی‌ها بوق می‌زنند، همه خیابان با هم یک دفعه انگار شروع می‌کنند به داد و قال، بقال سر کوچه اما، روی چارپایه اش نشسته، ساکت. پیاده راه می‌افتم. کسی تنها است. احتمالا امشب به شدت سیگار خواهم کشید. توی راه دوست کند‌ذهنم را می‌بینم. مثل همیشه خوش‌حال است. این‌بار ریش هم گذاشته. از ته کفشم میخی بیرون زده که دارد مرا می‌برد به امشب. که می‌دانم یکی تنها است و احتمالا به شدت سیگار خواهد کشید. شاید دارم گم می‌شوم

 

 

۲) 

افسانه حقیقت نداشت

زن، نیامد

با عطر سیب و تاجی از برگ زیتون

که از جای پایش

گل‌های وحشی می‌روید

از انگشت‌هایش، نی‌لبک و موسیقی

و لبخندهایش پایان مناقشات جهانی است

زنی که وقتی آواز می‌خواند

باران فراموش می‌کند بند بیایید

و رنگین کمان حسادت می‌کند

به کجکی ابروهایش

که همیشه 

مال مردم است

زنی که تا ابد

هر وقت اگر بیاید

جوانی هستم

با آرزوهایی بزرگ

همیشه امیدوار

 

 ۳)

این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 19:54  توسط عنايت  | 

 

عكس سربازي هستم

كه هميشه در حال مردن است

براي خاكي كه

زود فراموش مي‌كند

اسم‌هاي معمولي را

كه بلد نبودند خوب بدوند

خوب پناه بگيرند

خوب فرار كنند

تنها ميدان‌هاي سرباز گم‌نام

مرا مي‌شناسند

و خيابان‌هايي كه

بي اعتنا از كنارم مي‌گذرند

و امتدادشان حتما

به سمت دوردست‌هاست

گاهي دلم مي‌خواهد

از همه كادرها فرار كنم

از همه قاب‌ها

و فقط بدوم

بدوم

بدوم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 19:10  توسط عنايت  | 

 

۱)

«گاه‌گاهي به فكر سوابق تحصيلي‌ام مي‌افتم. بعد از جنگ دوم جهاني، مدتي به دانشگاه شيكاگو رفتم و مردم‌شناسي خواندم. آن روزها، به همه ياد مي‌دادند كه بين آدم‌ها مطلقا تفاوتي وجود ندارد. هنوز هم ممكن است همین چيزها را ياد بدهند.»

                       سلاخ‌خانه شماره پنج،كورت ونه‌گات جونيور

 

 ۲)

حتي خيابان هم بلندتر شده

از وقتي تو را در خود گنجاند

عزيز

هر شب كه قدم مي‌زنم

صداي پاي توست

مي‌پيچد در گوش شهر

خيابان‌هاي دراز

آن‌قدر گيج مي‌خورند...

من كجا هستم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 19:58  توسط عنايت  | 

1)

«از خیلی مدرسه‌ها و جاهای دیگه رفته‌م بی این‌که بدونم واسه همیشه می‌رم. از این خیلی شاکی می‌شم. به درک که خدافظیش غم انگیز یا ناجوره ولی وقتی دارم از جایی می‌رم دوس دارم بدونم که دارم می‌رم. آدم اگه ندونه داره واسه همیشه از جایی می‌ره احساسش از خدافظی هم بدتره.»

                                      «ناتور دشت، جی. دی. سلینجر»

 

2)

جعبه سیاه

حرفی ندارد که بزند

                       زیرش

دارند کوچه به کوچه می‌برندم

همه پیاده‌روها را پر کرده‌ام

جوی‌های آب را

کتابهای جغرافیا را

لباس‌هایت را

ببین...

_شاید دوباره یقین پیدا کردم

به کلمه‌ای که فاصله‌اش از لب‌هایم

دو حرف بیشتر نبود_

کوچه‌ها، شلوغ

کوچه‌ها با دهان‌ باز

با خود می‌برند

جعبه‌های سیاه را

 

 

3)

در مقایسه با خانواده کشته شدگان زلزله ژاپن دردی را متحمل نشده‌ام، این را خوب می‌دانم اما همیشه یک آدمی هست که از بیرون ادای آدمهای دلسوز را در می‌آورد گاهی یکی از همان‌هایم که با لبخندی متواضعانه آه‌های سوزناک می‌کشم؛ امیدوارم این‌بار حداقل فقط ادا نباشد. هر چند دیر...

 

4)

برای مردم ژاپن

 

همین طور می‌خواهم ادامه پیدا کنم

تا برسم به درخت‌هایی

که شکوفه‌هاشان این‌بار هم گیلاس نشد

و دخترانی که هیولای اقیانوس را باور داشتند

باوری عمیق.

انگار تمامی ندارد

انگار هیچ وقت تمامی ندارد موج‌ها.

می‌خواهم شکوفه‌های ریخته را جمع کنم

دفترها را

مدادها

و همه خاطرات را

خاطرات خوبم را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 21:15  توسط عنايت  | 

 

۱)

«نمي‌خواهم در باره جنبه‌هاي فلسفي، اجتماعي و اقتصادي مساله صحبت كنم چون شما را خسته مي‌كند. با اين وجود بايد بگويم كه حرفه ما نزديكي بسياري با انديشه‌اي دارد كه «هنر» ناميده مي‌شود. در حرفه دزدي،همه اركان هنر وجود دارد: استعداد، الهام،خيال، نوآوري، بلند پروازي و دوران دراز و پر شور شاگردي.»

                        دزدي هنر است (قانون شكن)،الكساندر كوپرين

 

۲)

لازم نيست اتفاق مهمي بيفتد

اصلا همين امشب

به خيابان مي‌روم

و پوستم را كه پر است از مسافرخانه

در مي‌آورم

بگذار ادامه داشته باشد

تا ابد

عبور پيرمرد نارنجي‌پوش

كه كيسه‌هاي سياهش را

 به سر شهر مي‎‌كشد

تا مسافرخانه‌ها را بوي قليان به هوا بلند كند

بوي كاغذ تازه ويزا

بوي مهر اقامت.

فراموش كرده‌ام

كودكي را كه آرزوي بزرگش بيست و چهار مداد بود

همه رنگي

و از بين نقاشي‌ها

مار را خوب مي‌كشيد

فراموش كرده‍‌ام چطور بايد از درخت بالا رفت

چطور با دست آب خورد

چطور خنديد.

مداد بيست و چهارم را برمي‌دارم

و اسمم را روي ديوار

نقاشي مي‌كنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 16:50  توسط عنايت  | 

۱)

 

«از قربانی‌های شما بیزارم. دیگر آن‌ها را به حظور من نیاورید. قوچ‌های فربه شما را نمی‌خواهم. ... دیگر این هدایای باطل را نیاورید. من از بخوری که می‌سوزانید نفرت دارم و از اجتماعات مذهبی و مراسمی که در اول هر ماه و در روز سبت بجا می‌آورید بیزارم. ... هر گاه دست‌هایتان را به سوی آسمان دراز کنید، روی خود را از شما بر خواهم گرداند و چون دعای بسیار کنید، اجابت نخواهم نمود؛ زیرا دست‌های شما به خون آلوده است.»     

                                   کتاب اشعیای نبی فصل اول آیات10-15

 

 

۲)

دیر کرده‌ام

همه قطارها انگار هرگز نبوده‌اند

هیچ بادی نیست

تا پرچمی را بتکاند

شاید گیر کرده‌ باشد در جعبه رادیوی سوخته‌ای

که فقط بلد بود اخبار بد بدهد

آخرین دونده هم

از خط پایان گذشته

انقدر که حتما سرش گیج می‌رود

دیر کرده‌ام

و صداها را می‌بینم

که عصازنان با سمعک‌های دیجیتال

کوچه به کوچه می‌گردند

و از من جلو می‌زنند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 23:52  توسط عنايت  | 

 

۱)

«تصور می‌کنم فرستادن ماموری ویژه به داخل بدن تمساح برای تحقیق در باره این حیوان، عمل بیهوده‌ای باشد چون در مقررات پیش‌بینی نشده است. و تازه، چه نوع تحقیق ویژه‌ای را انجام دهد؟»

                                      "در کام تمساح، فئودور داستایوسکی"

 

۲)

کنار پنجره...

صدات می‌زنم

می‌آیی، شعر می‌خوانی، پلک می‌زنی

و من مثل لیوانت روی میز

مثل مسواکت

مثل کتابی قدیمی که دوستش داری

احساس راحتی می‌کنم

 

 

 ۳) برای دانلود کتاب مقدس(تورات و انجیل) به این آدرس مراجعه کنید سایت بسیار مفیدی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 23:13  توسط عنايت  | 

 

۱)

«ای هوس‌ها! هوس‌های زیبا! برایتان خوشه‌های رسیده خواهم آورد. دوباره رطل‌های گرانتان را پر خواهم کرد. اما بگذارید به کاشانه خود برگردم- تا باز، بتوانم آن‌گاه که به خواب مستی فرو می‌روید، تاجی از ارغوان و پیچک بر سر نهم،- و نگرانی و اندوهی را که در پس پیشانی‌ام هست با تاجی از پیچک‌ها بپوشانم.»

                                    آندره ژید، مائده‌های زمینی، کتاب چهارم                      

 

 

۲)

موج‌ها را مرتب کردم

بلند، متوسط، کوتاه

اقیانوس‌ آرام شد وماژلان

کنار رادیوی جیبی‌اش به هند رسید

کشتی‌ پهلو گرفت

در آخرین جزیره

نوح، پیر، ناامید

با کلاغی بر شانه‌، عصایی در دست

در مورد جنسیت مورچه‌ها

هنوز مشکوک است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 18:57  توسط عنايت  | 

 

 ۱)

«زمانی بازار ادویه در هلند کمی کساد شد، تجار و بازرگانان برخی از این محموله‌ها را در دریا خالی کردند تا با این کار قیمت را افزایش دهند. ین تدبیری قابل بخشش و شاید ضروری و لازم بود. آیا چیزی مشابه این عمل را در دنیای روان و معنویت لازم داریم؟»

                     

                           "ترس و لرز، سورن کی‌یر کگارد"

 

۲)

الان نگاه نکنید

اما در سطر آخر شعر

مردی نشسته

که دهان ندارد

 آواز می‌خواند با کلماتی نامرئی

و پژواک صدایش شنیده می‌شود

درست بعد ازهمین...

روزها بشکه‌هایی بزرگند

که غلت می‌خورند روی اعصاب ضعیفم

چند روز پیش آمد

خسته بود و همان‌جا نشست

در ملک خصوصی من

و هر چه فریاد زدم

فقط پژواک صدای خودم بود که می‌شنیدم

                                               نقطه، سر خط...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 20:16  توسط عنايت  |